ولایت
 

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود و قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت... 

از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد ! 

یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند...! 

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود...! 

کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد و دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. 

تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد ، خودش و همسرش هر دو خندیدند... 

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود !!! 


نوشته شده در تاريخ ٢٥ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس

سپاس فراوان از آن خداست که به همه ما روزی داد تا بتوانیم یازدهمین روز از ماه مبارک رمضان را درک کنیم. در این روز عزیز از خداوند متعال می خواهیم نعمت سلامتی را به ما ارزانی دارد تا بتوانیم به شایستگی به عبادت او بپردازیم. 
با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان تمامی مسلمانان در سراسر دنیا روزه گرفته و در این ماه بیش از پیش به عبادت پروردگار خود می پردازند و روح خود را صیقل می دهند. شاید برای خیلی ها این سوال پیش بیاید که آیا روزه گرفتن و امساک از خوردن و آشامیدن در طی ساعت های طولانی برای سلامتی بدن مضر نیست؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ٢٥ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس


نوشته شده در تاريخ ٢٥ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس


نوشته شده در تاريخ ٢٥ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس


نوشته شده در تاريخ ٢٤ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم :

قَد وَکَّل اللهُ بِکُلِّ شَیطانٍ مَرِیدٍ سَبعَةً مِن مَلائِکَتِهِ فَلَیسَ بِمَحلولٍ حتّی یَنقَضِیَ شَهرُکُم هذا 

 خداوند بر ھر شیطان سرکشى ھفت تن از فرشتگان خود را گمارده است که تا پایان این ماه ھمچنان در بند آن ھا مى باشد.

وسایل الشیعه ج 10 ، ص 304 ، ح 13477



نوشته شده در تاريخ ٢٤ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس


نوشته شده در تاريخ ٢۳ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس

«می خوام طوری برقش بندازی که عکس خودت هم بتونی روش ببینی!»

پسرک خوشحال از اینکه پس از چند ساعت بیکاری، یک مشتری پولدار نصیبش شده، فرچه هایش را برداشت و شروع به واکس زدن کرد.

«اگه کارت خوب باشه یه پنج تومنی هم پیش من انعام داری! شنیدی کوچولو؟»

برق خوشحالی توی چشمهای پسرک دوید و حرکت دستهایش روی کفش مرد جوان سرعت گرفت.

مرد جوان دست توی جیبش کرد و یک حبه از بسته آدامس olips را در آورد و توی دهانش گذاشت.چشمهای پسرک به صورت مرد خیره شد و به آرامی دست از کار کشید.

«پدر سوخته! چرا وایسادی! آدامس می خوای؟ بیا بگیرش...مال تو! فقط زودباش که عجله دارم!»

«من کفش شما را واکس نمی زنم آقا!».

ساعتی بعد صدای «ربنا» در خیابانهای شهر پیچیده بود و پسرکی سیاه چرده با چشمهایی خیس، مواظب بود که مبادا خون توی دهانش را قورت بدهد!!


نوشته شده در تاريخ ٢۳ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس