ولایت
 

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود و قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت... 

از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد ! 

یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند...! 

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود...! 

کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد و دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. 

تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد ، خودش و همسرش هر دو خندیدند... 

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود !!! 


نوشته شده در تاريخ ٢٥ تیر ۱۳٩٤ توسط ناشناس